Tuesday, April 03, 2018
سيزده بدر با ليلا – سميه - سميرا و آيدا
وقتي از اراك گذشتم در كنار روستاي رباط ميل دو تا خانوم جوون كنار جاده ايستاده بودند و براي ماشين هاي عبوري دست بلند مي كردند براي منم دست بلند كردند .... ولي سرعتم زياد بود و عبور كردم ... يه لحظه تصميم گرفتم برگردم و سوارشون كنم ... وقتي نگه داشتم خانومي كه سنش بيشتر بود و يه مقدار هم چاق بود اومد و مسيرم رو پرسيد ...
مي خواستن برن شازند از اونجا هم برن آستونه كه يه زيلو سوارشون كردم چون منم داشتم همون سمت مي رفتم بعدا معلوم شد يه خانوم ديگه به اسم سميه و دخترش 4 ساله اش آيدا هم هستند قالي كه صندلي عقب گذاشتم جابجا كردم تا جاي هر چهارتاشو بشه ... تا سوار شدند همين خانوم اولي كه صندلي جلو نشسته بود و خيلي خوش خنده و خوشرو بود ازم پرسيد : پس خانومت كجاست ؟ گفتم مجردم ... پرسيد چرا مجرد و بيا اراك دختراي خوبي داره برات يكي بگيريم !
و از خلال حرفهاشون فهميدم كه اسم اون يكي هم سميراست ...
از خروجي شازند گذشتم جاده مستقيم مي رفت ازنا و منم گفتم از توي روستا مي برمتون ... ديگه توي مسير تصميم گرفتن كه با من بيان ... اولش مردد بودند و بالاخره اومدن ... رفتيم پاركي كه بتازگي روي تپه ورودي به ازتا درست كردند و از اون بالا همه چي پيداست ... بعدش گفتم بريم پارك و بردمشون پارك بهشتي كه خيلي شلوغ نبود
موقع پارك ماشين ... اين ليلا خانوم در ماشين رو باز كرد و گير كرد به سپر ماشين عقبي و اون بست نگهدارنده ماشين خراب شد و در اصلا بسته نمي شد با چه دردسري درستش كردم و بست رو هم باز كردم
حركت كرديم به سمت زرنون و قرار بود بريم باغ مسعود آباد چون امين و خانواده اش هم اونجا بودن ولي بين راه مثه اينكه اطمينان نداشتند گفتن ما رو همين جا پياده كن
رفتم به امين و. خانواد ه اش سر زدم و براشون ناهار هم گرفتم و برگشتم سوارشون كردم رفتيم آقا شاغي ( آقا شاه غيب !) كه زيارتگاهي در نزديكي زرنان است و اونجا بيشتر از شست و هفتادتا ماشين اومده بود و ناهار خوردن و چاي خورديم و كلي بهشون خوش گذشت . اون ليلا خلنوم هم مدام مي گفت و مي خنديد
قيافه اش معمولي بود و با اضافه وزن ... اصلا نمي خورد مجرد باشه ولي گفت هنوز ازدواج نكرده !
اون سميرا هم با چهره اي سبزه و موهاي وز كرده چهره اش شبيه جنوبي ها بود ... و كم رو تر و ساكت تر
سميه خانوم هم كه از همه اونها خوشگل تر و اندامش لاغر تر بود متناسب تر بود با دخترش آيدا .... ( فكر كنم طلاق گرفته بود و شايدم شوهرش معتاد بود ) اينو از خلال گفته هاش فهميدم ولي ديگه كنجكاوي نكردم كه بپرسم .. هر چي بود از زندگيش راضي نبود و دل پري هم از مردها داشت !
بعدش رفتيم دربند براشون بستني محلي گرفتم و توي آلاچيق هايي كه بتازگي كنار روخونه زدن نشستن و استراحت كردن و بستني خوردن ... دربند غلغله بود ... اينقدر ماشين اومده بود عين جاده چالوس ... تا حالا نديده بودم اينقدر شلوغ بشه با چه زحمتي ترافيك رو دور زديم و اومديم بيرون ... گلگير جلو سمت راست ماشين هم كه قبلا قر شده بود بازم فرو رفت !
خلاصه ماشين امروز درب و داغون شد اون از درش و اينم از گلگيرش ...
ديگه مستقيم از كمر بندي بردمشون همون رباط ميل پياده شون كردم از اونجا از طريق بروجرد برگشتم جنوب .
تو راه برگشت هم ليلا كمي خواب آلود شده بود و با اون دو تا در مورد ازدواج و تنهايي انسان و زودگذري زندگي حرف زديم و منظورم اين بود كه زندگي همين روزهايي خوشي هست كه با هم داريم و عاقبت همه ما بقول جافظ : وادي خاموش است !
بهرحال سيزده بدر امسال با همه فراز و فرودهاش خيلي خوش گذشت هم خيلي متفاوت بود و هم با چند تا خانوم از طبقه عادي و فرودست جامعه آشنا شدم ...بودن با خانواده و مسافرت با اونا براي منكه بيشتر عمرم رو در تنهايي گذروندم فرصت غنيمتي هست .
از همه مهمتر اينكه ازم خيلي تشكر كردند و گفتن كه بهشون حيلي خوش گذشته ....
خوشحالم كه باعث خوشحالي اونا شدم يه عيدي هم به آيدا كوچولو دادم
اين حدود 6 هفت ساعتي كه با اونا بودم 140 كيلومتر راه رفتم و باعث شد مجبور بشم مسير جنوب رو بايد روز مي رفتم توي تاريكي شب طي كنم چيزي كه از ش متنفرم .
ارزش وقت گذاشتن و هزينه كردن رو داشت ...
.............م.ت – 14 فروردين ماه 1397 – ممكو
برچسب:
نویسنده: بهار محمودی